![]() |
![]() |
|
|
شب كريسمس بود و هوا،سرد و برفی،پسرک در حالی که پاهای برنه اش را روی برف جابه جا می کرد تا شاید سرمای برف های کف پیاده رو کمتر آزارش دهد،صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می کرد. در نگاهش چیزی موج می زد؛انگار که با نگاهش نداشته هایش را از خدا طلب می کرد؛انگار با چشمانش آرزو می کرد. خانمی که قصد به فروشگاه را داشت،کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه. چند دقیقه بعد،در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود،بیرون آمد. -آهای،آقا پسر! پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.چشمانش برق میزد؛وقتی آن خانم،کفش ها را به او داد، پسرک با چشم های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید: -شما خدا هستید؟ -نه پسرم من فقط یکی از بندگان خدا هستم! -آها می دانستم با خدا نسبتی دارید! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت توسط صابر |
|
|
يك اگر با يك برابر بود... معلم پای تخته داد میزد صورتش از خشم گلگون بود و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود ولی آخر کلاسی ها،لواشک بین خود تقسیم می کردند وان یکی در گوشه ای دیگر"جوانان" را ورق میزد برای اینکه بیخود"های و هو" می کرد و با آن شور بی پایان تساویهای جبری را نشان میداد با خطی خوانا بروی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود تساوی را چنین نوشت:یک با یک برابر است. از میان جمع شاگردان یکی برخاست، به آرامی سخن سر داد: تساوی اشتباهی فاحش و محض است. نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و معلم مات بر جا ماند و او پرسید اگر یک فرد انسان واحد یک بود ... آیا باز یک با یک برابر بود؟ معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود و او با پوزخندی گفت: اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود آنکه قلبی پاک و دستس فاقد زر داشت پایین بود؟ اگر یک فرد انسان واحد یک بود آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود؟ آن سیه چرده که می نالید پایین بود؟! اگر یک فرد انسان واحد یک بود ، این تساوی زیر ورو میشد حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود نان و مال مفتخواران از کجا آماده می گردید؟ یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟ یک اگر با یک برابر بود پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟ یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟ یک اگر با یک برابر بود پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟ معتم ناله آسا گفت: بچه ها در جزوه های خویش بنویسید: یک با یک برابر نیست .... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت توسط صابر |
|
«هر كس گمان دارد كه خدا كمك نمي كند،هر كس اميد ندارد،طناب بيندازد به گردنش،سر طناب رااز آسمان آويزان كندبعد طناب را ببرد.ببيندچيزي ازخشمش كم ميشود؟»باورتان ميشود اين يك ايه از قرآن است؟سوره حج،آيه15؟يعني چي؟طناب راببندي به آسمان؟بعد هم قطعش كني؟خوب كه فكرش را بكني،ميبيني اين يكي از اميدواركننده ترين آيه هاي قرآن است،يعني كمك خدا به بنده اش به قدري بديهيست واين قدر روشن وواضح است كه اگر انكارش كني خودت را مسخره كرده اي،مثل اينست كه خودت را به آسمان حلق آويز كني تازه حالا طناب را هم قطع كني،يعني اصلا خودت را زده اي به آن راه و مي گويي خدا كمك نميكند.حتي روحت هم ميداند كه اين امكان ندارد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت توسط صابر |
|
|
آنجلا رییس من است. آنجلا با پوست سفید و موهای فرفری قرمز و قد بلندش. یک روز سر ناهار، یکی یک بازی بیمزهی کانادایی راه انداخت. هر کسی باید در مورد خودش یک جملهی راست میگفت و یک جملهی دروغ. بعد دیگران حدس میزدند که دروغ کدام است و راست کدام. این طوری معلوم میشد ما که روزی هشت ساعت کنار هم کار میکنیم همدیگر را چهقدر میشناسیم. اینها جملههای من بودند: |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت توسط صابر |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و چهارم اسفند 1386ساعت توسط صابر |
|
|
انسان با سه بوسه تکميل مي شود 1-بوسه مادر که با آن با يه عرصه خاکي مي گذاري 2- بوسه عشق که يک عمر با ان زندگي مي کني 3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابديت مي گذاري |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت توسط صابر |
|
|
ملاصدرا میگوید: خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو کوچک می شود و به قدر نیاز تو فرود می آید و به قدر آرزوی تو گسترده می شود و به قدر ایمان تو کارگشا می شود یتیمان را پدر می شود و مادر محتاجان برادری را برادر می شود عقیمان را طفل می شود ناامیدان را امید می شود گمگشتگان را راه می شود در تاریکی ماندگان را نور می شود رزمندگان را شمشیر می شود پیران را عصا می شود محتاجان به عشق را عشق می شود خداوند همه چیز می شود همه کس را… به شرط اعتقاد به شرط پاکی دل به شرط طهارت روح به شرط پرهیز از معامله با ابلیس بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها … چنین کنید تا ببینید چگونه بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت توسط صابر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
21ساله-اهل تهران-دانشجوی مهندسی برق دانشگاه سمنان-ساده،صمیمی!همین!!
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
خاطرات حج خاطرات دانشگاه آنچه گذشت... از سخنان دکتر شریعتی... |
|
RSS
|