![]() |
![]() |
|
|
رفتم و دیدم ای داد و بیداد غریب و تنها ، سرد و خاموش در اولین گوشه ی قبرستان ، پشت دیوار اتاقکی خاموش ، آتشفشانی در دل خاک و خاکروبه ، گوهری پنهان ، آرامشی کامل و سکوتی مرموز ، در آرامگاه فریاد گر قرن . خلوتی کردم ، دعایی ، فاتحه ای نثار روحش ، اشکی به روی سنگ دیوارش ، دستی بر پنجره محقر و کوچکی از آهن برای روحی بزرگ ، سینه ای فراخ ، دلی به وسعت دریا ، و بالاخره دیدم که هنوز اسلام در غربت است و مسلمانی در پرده حجاب . قلبم محزون و سینه ام آتش گرفته بود ولی اندیشیدم و دیدم که او خیلی خیلی زود تر از موعود و زمان بدنیا آمده و خیلی حرف ها و حدیث های دیگر ... دکتر شریعتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت توسط صابر |
|
|
تبارک الله احسن الخالقین (آفرین بر خودم بهترین آفرینندگان!). دکتر شریعتی |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت توسط صابر |
|
|
ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب ميفروخت. مردم دورش جمع شده بودند، هياهو ميكردند و هول ميزدند و بيشتر ميخواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر كس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تكهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هشتم فروردین 1387ساعت توسط صابر |
|
|
تو به من می خندیدی ونمی دانستی من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب رادزدیدم باغبان از پی من تند دوید سیب را در دست تودید غضب آلوده به من کرد نگاه سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک وتو رفتی و هنوز سالهاست که در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تکرار کنان می دهد آزارم و من اندیشه کنان غرق این پندارم که چرا خانه کوچک ما سیب نداشت؟؟؟؟؟؟
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه چهارم فروردین 1387ساعت توسط صابر |
|
|
مادری بود و دختر و پسری |
|
+ نوشته شده در
جمعه دوم فروردین 1387ساعت توسط صابر |
|
|
در روياهايم ديدم كه با خدا گفت وگو مي كنم. خدا پرسيد:در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟ پرسیدم: چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟ خدا پاسخ داد:"کودکی شان" اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند،عجله دارند که بزرگ شوند وبعد دوباره پس از مدت ها،آرزو می کنند که کودک باشند. ...اینکه آنها سلامتی خود را از دست میدهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست میدهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند. اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند و بابراین نه در حال،زندگی می کنند نه در آینده. اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای میمیرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند. دست های خدا دستانم را گرفت. برای مدتی سکوت کردیم ومن دوباره پرسیدم :به عنوان یک پدر،می خواهی کدام درس زندگی را فرزندانت بیاموزند؟ او گفت:"بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد،همه کاری که آنها می توانند بکنند اینست که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند . بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند، بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخم های عمبقی در قلب آنان که دوستشان داریم ایجاد کنیم،اما سال ها طول می کشد تا آن زخم ها را التیام بخشیم. بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد، ثروتمند کسی است که به کمترین ها نیاز دارد. بیاموزند دو نفر می توانند به یک نقطه نگاه کنند،و آن را متفاوت ببینند. بیاموزند که کافی نیست فقظ آنها دیگران را ببخشند،بلکه آنها خود را نبز باید ببخشند. من با خضوع گفتم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟ خدا لبخند زد وگفت: "فقط بدانند من اینجا هستم"
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت توسط صابر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
21ساله-اهل تهران-دانشجوی مهندسی برق دانشگاه سمنان-ساده،صمیمی!همین!!
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
خاطرات حج خاطرات دانشگاه آنچه گذشت... از سخنان دکتر شریعتی... |
|
RSS
|