![]() |
![]() |
|
|
از خدا پرسيدم: خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جواب داد:
گذشتهات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حالت را بگذران
و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه
اي انداز. شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بداني که چطور زندگي کني. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت توسط صابر |
|
|
ببخشيد دير شد.... فرضيه ترسناك عشق ذر نگاه اول
حتما شنيده ايد كه خسرو وشيرين در اولين نگاه عاشق شدند. |
||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت توسط صابر |
|
|
در آن بهار بلند آن سپيده ي بيدار مرا به گونه ي باران مرا به گونه ي گل به موجواره ي آنشط روشني بسپار در آن بهار كبود آن دو دشت رستاخيز در آن سكوت پذيرنده و گريزنده مرا به سان سرودي دوباره كن تكرار کدکنی |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط صابر |
|
|
بودن گر بدين سان زيست بايد پست من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم بر بلند كاج خشك كوچه بن بست گر بدين سان زيست بايد پاك من چه ناپاكم اگر ننشانم از ايمان خود، چون كوه يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط صابر |
|
|
فرياد خانه ام آتش گرفته ست, آتشي جانسوز. هر طرف مي سوزد اين آتش, پرده ها و فرش ها را, تارشان با پود. من به هر سو ميدوم گريان, در لهيب آتش پر دود؛ وزميان خنده هايم, تلخ, و خروش گريه ام, ناشاد, از درون خسته سوزان, مي كنم فرياد, اي فرياد! اي فرياد! خانه ام آتش گرفته ست, آتشي بي رحم. همچنان مي سوزد اين آتش, نقش هائي را كه من بستم بخون دل, بر سرو چشم در و ديوار, در شب رسواي بي ساحل. واي بر من, سوزد و سوزد غنچه هائي را كه پروردم بدشواري. در دهان گود گلدان ها, روزهاي سخت بيماري. از فراز بام هاشان, شاد, دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب, بر من آتش بجان ناظر. در پناه اين مشبك شب. من بهر سو ميدوم, گريان از اين بيداد. مي كنم فرياد, اي فرياد! اي فرياد! واي بر من, همچنان مي سوزد اين آتش آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان؛ وآنچه دارد منظر و ايوان. من بدستان پر از تاول اينطرف را مي كنم خاموش, وز لهيب آن روم از هوش؛ زآن دگر سو شعله برخيزد, بگردش دود. تا سحرگاهان, كه ميداند, كه بود من شود نابود. خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر, صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر؛ واي, آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب, مهربان همسايگانم از پي امداد؟ سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد. مي كنم فرياد, اي فرياد! اي فرياد! |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت توسط صابر |
|
|
سگ ها و گرگ ها يك هوا سرد است و برف آهسته بارد ز ابري ساكت و خاكستري رنگ زمين را بارش مثقال, مثقال فرستد پوشش فرسنگ, فرسنگ سرود كلبه بي روزن شب سرود برف و باران ست امشب ولي از زوزه هاي باد پيداست كه شب مهمان توفان ست امشب دوان بر پرده هاي برف ها, باد, روان بر بال هاي باد, باران؛ درون كلبه بي روزن شب, شب توفاني سرد زمستان. آواز سگ ها: ـ «زمين سرد است و برف آلوده و تر, هوا تاريك و توفان خشمناك ست؛ كشد ـ مانند گرگان ـ باد, زوزه, ولي ما نيكبختانرا چه باك ست؟» ـ «كنار مطبخ ارباب, آنجا, بر آن خاك اره هاي نرم خفتن, چه لذت بخش و مطبوع ست؛ وآنگاه غزيزم گفتن و جانم شنفتن ـ «وزآن ته مانده هاي سفره خوردن,» ـ «وگر آن هم نباشد, استخواني.» ـ «چه عمر راحتي, دنياي خوبي, چه ارباب عزيز و مهرباني!» ـ «ولي شلاق! . . . اين ديگر بلائي ست . . .» ـ «بلي, اما تحمل كرد بايد؛ درست ست اينكه الحق دردناكست, ولي ارباب آخر رحمش آيد, گذارد, چون فروكش كرد خشمش, كه سر بر كفش و بر پايش گذاريم شمارد زخم هامان را و ما اين ـ محبت را غنيمت مي شماريم . . .» دو خروشد باد و بارد همچنان برف ز سقف كلبه بي روزن شب, شب توفاني سرد زمستان, زمستان سياه مرگ مركب آواز گرگ ها: ـ «زمين سرد است و برف آلوده و تر هوا تاريك و توفان خشمگين ست كشد ـ مانند سگ ها ـ باد, زوزه, زمين و آسمان با ما بكين ست» ـ «شب و كولاك رعب انگيز و وحشي, شب و صحراي وحشتناك و سرما؛ بلاي نيستي, سرماي پرسوز, حكومت مي كند بر دشت و بر ما.» ـ «نه مارا گوشه گرم كنامي, شكاف كوهساري, سرپناهي؛» ـ «نه حتي جنگلي كوچك, كه بتوان در آن آسود, بي تشويش, گاهي.» ـ «دو دشمن در كمين ماست؛ دايم دو دشمن مي دهد ما را شكنجه برون: سرما, درون: اين آتش جوع كه بر اركان ما افكنده پنجه.» ـ «و . . . اينك . . . سومين دشمن . . . كه ناگاه برون جست از كمين و حمله ور گشت . . . سلاح آتشين . . . بي رحم . . . بي رحم . . . نه پاي رفتن و ني جاي برگشت . . .» ـ «بنوش اي برف! گلگون شو, برافروز كه اين خون, خون ما بي خانمان هاست. كه اين خون, خون گرگان گرسنه ست كه اين خون, خون فرزندان صحراست» ـ «درين سرما, گرسنه, زخم خورده, دويم آسيمه سر بر برف, چون باد. وليكن عزت آزادگي را نگهبانيم, آزاديم, آزاد.» |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت توسط صابر |
|
|
آواره نيمه شب بود و غمي تازه نفس ره خـوابــم زد و مـــانــدم بــيــدار ريــخــت از پــرتـو لــرزنـده شـمــع ســايـــه دسـتــه گلـي بـــر ديـوار هـمـه گـل بود ولي روح نداشـت سايـهاي مـضـطـرب و لــرزان بود چهرهاي سرد و غم انگيز و سياه گــويـيـا مــرده ء سـرگــردان بـــود شمع خاموش شد از تـنـدي بـاد اثــر از ســايــه بـــر ديــوار نـمــانـد كس نپرسيد كجا رفت ؟ كه بود ؟ كــه دمـي چـنـد در ايـنـجا گذرانـد ايــن منـم خستـه درين كلبه تنگ جسم درماندهام از روح جـداست مــن اگــر سايــه ء خـويـشم يـا رب روح آواره مـن كـيـست ؟ كجاست ؟
فریدون مشیری
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت توسط صابر |
|
|
این مرد خود پرست این دیو,این رها شده از بند مستِ مست اِستاده روبه روی من و خیره در منست گفتم به خویشتن آیا توان رستنم از این نگاه هست؟ مشتی زدم به سینه ی او ناگهان دریغ آیینه ی تمام قد رو به رو شکست. حمید مصدق |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت توسط صابر |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت توسط صابر |
|
|
نشنو از نی، نی حصیری بینواست بشنو از دل، دل حریم کبریاست نی بسوزد و خاک و خاکستر شود دل بسوزد و خانه دلبر شود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط صابر |
|
|
سعي کن يک مشت آب را در دست بفشاري. خواهي ديد که بسرعت ناپديد مي شود. اما اگر به آرامي دست ات را در همان آب رها کني مي بيني که با تمام وجود آب را حس مي کني تکیه بر دیوار کردم خاک بر پشتم نشست دوستی با هر که کردم عاقبت قلبم شکست |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت توسط صابر |
|
|
و میدانی که من هرگز به خود نیندیشیدم، تو میدانی و همه میدانند که من حیاتم، هوایم، همه خواستههایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو میدانی و همه میدانند که هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشتهام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبردهام. تو میدانی و همه میدانند که نه ترسویم نه سودجو! تو میدانی و همه میدانند که من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو میدانی و همه میدانند که دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو میدانی و همه میدانند که من خودم را فدای تو کرده ام و فدای تو میکنم که ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو میدانی و همه میدانند که شکنجه دیدن به خاطر تو، زندان کشیدن برای تو و رنج کشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است که من در دل میخندم. از امید رهایی توست که برق امید در چشمان خستهام میدرخشد، و از خوشبختی تو است که هوای پاک سعادت را در ریههایم احساس میکنم. دکتر شریعتی |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت توسط صابر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
21ساله-اهل تهران-دانشجوی مهندسی برق دانشگاه سمنان-ساده،صمیمی!همین!!
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
خاطرات حج خاطرات دانشگاه آنچه گذشت... از سخنان دکتر شریعتی... |
|
RSS
|