تبليغاتX
گاه نوشته های یک دانشجو
سلام

میدونم دلتون برام تنگ شده!!و بیشترم تنگ میشه اما فعلا امتحان دارم نمیتونم بنویسم

پس فعلا وبلاگ آپ نمیشه!!

فعلا خدت نگهدار....

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت   توسط صابر | 
به انتظار چه هستید ؟

که لالان و کران از خود سخن گویند ؟!!

و حریصان سیری ناپذیربه شما چیزی ببخشایند ؟!!

و گرگان خون آشام ؛ به جای بلعیدن و دریدن شما  از راه مهربانی ؛

غذای تان را فراهم آورند و پلنگان ؛ رها کرده خوی پلنگی  که دندان

بگشایند که دندان هایشان را در آورید ؟!!

به چنین انتظاری نشسته اید ؟؟؟!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم خرداد 1387ساعت   توسط صابر | 

موش گفت:

-         افسوس!دنيا روز به روز تنگ تر ميشود.سابق چنان بزرگ بود كه ترسم گرفت. دويدم و دويدم تا دست آخر هنگامي كه ديدم از هر نقطه افق ديوارهايي سر به آسمان ميكشد آسوده خاطر شدم. اما اين ديوار هاي بلند با چنان سرعتي به هم نزديك ميشود كه من هم اكنون خودم را در آخر خط ميبينم و تله يي كه بايد در آن افتم پيش چشمم است.

-         چاره ات در اين است كه مسيرت عوض كني.

-         گربه در حالي كه او را ميدريد چنين گفت.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت   توسط صابر |