![]() |
![]() |
|
|
خدايا کفر نميگويم، پريشانم، چه ميخواهي تو از جانم؟! مرا بي آنکه خود خواهم اسير زندگي کردي. خداوندا! اگر روزي ز عرش خود به زير آيي لباس فقر پوشي غرورت را براي تکه ناني به زير پاي نامردان بياندازي و شب آهسته و خسته تهي دست و زبان بسته به سوي خانه باز آيي زمين و آسمان را کفر ميگويي نميگويي؟! خداوندا! اگر در روز گرما خيز تابستان تنت بر سايهي ديوار بگشايي لبت بر کاسهي مسي قير اندود بگذاري و قدري آن طرفتر عمارتهاي مرمرين بيني و اعصابت براي سکهاي اينسو و آنسو در روان باشد زمين و آسمان را کفر ميگويي نميگويي؟! خداوندا! اگر روزي بشر گردي ز حال بندگانت با خبر گردي پشيمان ميشوي از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت. خداوندا تو مسئولي. خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است، چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است… |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام آذر 1387ساعت توسط صابر |
|
|
دراز کشیده بودم ،داشتم به سقف نگاه میکردم!ذهنم درگیر بود یک دفعه یادم اومد قراره جشن شب یلدا تو دانشگاه برگزار بشه؛شب یلدا...شب یلدا...یعنی دی نزدیک است!!!یه چیزی یادم افتاد!به سرعت از جا بلند شدم این سالنامه منت کجاااااست؟آهان پیداش کردم؛در حالی که زمزمه میکردم 2 دی... 2 دی... توی سالنامه دنبال دوم دی میگشتم.پیدا شد؛دوشنبه دوم دی ماه،خودکار قرمزمو از تو کیفم برداشتم بالای صفحه زیر 2 دی بزرگ نوشتم "تولد... تولد... تولدم مبارک!" بدین وسیله از تمام دوستان،آشنایان،نا آشنایان،دشمنان! برای صرف شیرینی و شام در روز دوم دی ماه دعوت به عمل می آید.لازم به ذکر است 1-نوع و کمیت و کیفیت و نحوه ارائه شیرینی متناسب با کادوی داده شده میباشد و شیرینی ذکر شده بین آب معدنی و "شیرینی!" متغییر میباشد. 2- واژه "شام"یه خاطر امید بخشی و بالارفتن جنبه ادبی بوده و وجود خارجی نخواهد داشت!!!! |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و ششم آذر 1387ساعت توسط صابر |
|
|
خدایا: |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آذر 1387ساعت توسط صابر |
|
|
ای خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم، کمی با کفش های او راه بروم. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت توسط صابر |
|
|
پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند؟! آری، اگر بسیار، اگر کم فرق دارند شادم تصور می کنی وقتی ندانی لبخندهای شادی و غم فرق دارند برعکس می گردم طواف خانه ات را دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان با این حساب اهل جهنم فرق دارند بر من به چشم کشته عشقت نظر کن پروانه های مرده با هم فرق دارند! فاضل نظری
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آذر 1387ساعت توسط صابر |
|
|
در اين جا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در زنجير ... از اين زنجيريان، يک تن، زنش را در تب تاريک بهتاني به ضرب دشنه ئي کشته است . از اين مردان، يکي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را، بر سر برزن، به خون نان فروش سخت دندان گرد آغشته است . از اينان، چند کس، در خلوت يک روز باران ريز، بر راه ربا خواري نشسته اند کساني، در سکوت کوچه، از ديوار کوتاهي به روي بام جسته اند کساني، نيم شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان را شکسته اند. من اما هيچ کس را در شبي تاريک و توفاني نکشته ام من اما راه بر مرد ربا خواري نبسته ام من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام . در اين جا چار زندان است به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر حجره چندين مرد در زنجير ... در اين زنجيريان هستند مرداني که مردار زنان را دوست مي دارند . در اين زنجيريان هستند مرداني که در رويايشان هر شب زني در وحشت مرگ از جگر بر مي کشد فرياد . من اما در زنان چيزي نمي يابم - گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش من اما در دل کهسار روياهاي خود، جز انژاس سرد آهنگ صبور اين علف هاي بياباني که ميرويند و مي پوسند و مي خشکند و مي ريزند، با چيز ندارم گوش . مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان، مي گذشتم از تراز خاک سرد پست ... جرم اين است ! جرم اين است ! . |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم آذر 1387ساعت توسط صابر |
|
|
یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم پر پروانه شکستن هنر انسان نیست ؛ گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ؛ وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ؛ طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم ... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آذر 1387ساعت توسط صابر |
|
|
قبل از هر چیز به خاطر اینهمه تاخیر در به روز شدن عذر خاهی میکنم.البته دفعه اولم نیست که میرم و دیر میام،احتمالا تا حالا دیگه عادت کردین و شاید از این تاخیر ها خوشحام میشین!ولی به هر حال معذرت. و اما انچه گذشت... : در حقیقت اصلا قصد ندارم به نوشتن خاطرات دوران کودکی یا نوجوانی و جوانی بپردازم.در واقع عاملی که باعث شد به نوشتن "آنچه گذشت..." دست بزنم مرور تغییرات،انحرافات و تحولات فکری و عقیدتی و عوامل تاثیر گذار بر آن حداقل برای خودم بود.که میشه گفت تحولات شدید فکری مخصوصا در زمینه اجتماعی و مذهبی سیر و سمت وسوی زندگی من را به طور کامل دگرگون کرد. هنوز مدرسه نمیرفتم و احتمالا 4 یا 5 سال بیشتر نداشتم،خانه ما همیشه گرم و پر از صمیمیت بود و کلا زندگی شیرینی داشتیم!یک شب در خانه نشسته بودم که پدرم بعد از پهن کردن سجاده شروع به نماز خواندن کرد،این صحنه برای من تکراری بود و هر روز شاهد نماز خواندن اعضای خانواده بودم و مانند هر کودک دیگر این کنجکاوی برای من ایجاد شده بود که چرا نماز؟آن شب برای اولین بار مهر برداشتم و کنار پدرم ایستادم و شروع کردم به تقلید کارهای پدرم،بعد از نماز مورد تشویق پدر و مادرم قرار گرفتم و هر بار که کودکی را در حال نماز خواندن و یا تقلید نماز میبینم شاهد تشویق او توسط دیگران نیز هستم.کودکی دوران شکل گیری پیکر و نظام فکری شخص و حمایت از یک شخص در دوران کودکی از عملی کورکورانه و سطحی(از دید کودک!)!که البته این مسئله نه فقط در موضوعات مذهبی و عقیدتی با اینکه شاید بی اهمیت جلوه کنه اما در واقع بسیاری از مشکلات عقیدتی جوانان در مناطقی که دین و مذهب به طور ارثی! به نسل های آینده منتقل میشه نشئت میگیره چرا که یک کودک و یک نوجوان به اجرا و پذیرفتن دین و آیینی دست میزنه که در واقع هیچ شناختی از اون نداره و با ورود به مرحله بلوغ و وارد شدن به مراحل جدی تر و به وجود آمدن سوالات متعدد با یک خلا جدی شناختی مواجه میشه که با توجه به عدم توازن سرعت آموزش دین و عدم الویت بندی مناسب در یاد گرفتن قسمت های مختلف مذهب به شروع به پس زدن عقیده های خودش میکنه،اتفاقی که برای من هم در بازه ای از عمرم اتفاق افتاد.خانواده مذهبی،دوستان مذهبی و من هم مذهبی!البته مذهبی شدن من تقریبا اواخر دوره دبستان و اوایل دوره راهنمایی به علت آشنا شدن با قرآن و کتب مذهبی قوت گرفت.البته در آن دوره هم قرآن برای من و برای بیشتر کسانی که میشناختم به قول دکتر شریعتی یک کتاب مقدس بود نه کتابی برای خواندن...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم آذر 1387ساعت توسط صابر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
21ساله-اهل تهران-دانشجوی مهندسی برق دانشگاه سمنان-ساده،صمیمی!همین!!
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
خاطرات حج خاطرات دانشگاه آنچه گذشت... از سخنان دکتر شریعتی... |
|
RSS
|