![]() |
![]() |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط صابر |
|
|
مرد تو رختخوابش غلت میزد و خوابش نمیبرد. برای اینکه ونگ ونگ توله سگهای تو خرابه قاتی خوابش شده بود و تو سرش ژُق زُق میکرد. خودش دیده بود که چگونه مادر آنها ظهر روز پیش زیر ماشین رفته بود و لاشه خونآلودش را تو خرابهایکه خانهاش بود و بچههایش را همانجا زائیده بود انداخته بودند و حالا زر و زِر آنها تو سرش را میخراشید. ..... ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت توسط صابر |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
21ساله-اهل تهران-دانشجوی مهندسی برق دانشگاه سمنان-ساده،صمیمی!همین!!
|
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مرداد 1388 اردیبهشت 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 |
| آرشیو موضوعی |
|
خاطرات حج خاطرات دانشگاه آنچه گذشت... از سخنان دکتر شریعتی... |
|
RSS
|